(متون زير از برخي سايتهاي بهائي ستيز و روزنامه كيهان آبان ماه 1384 برداشت شده اند. بر نويسندگانشان درود مي فرستم)
علي محمدباب با توجه به شماره ابجد علي محمد با حروف رب، خود را "رب اعــلي (خداوند بلند مرتبه)" ناميــده است(!) .همچنين علي محمد باب خاتميت پيامبر اكرم را نفي مي كند و پيامبري خود را اعلام مي كند و نويد آمدن پيامبرهاي بعدي را مي دهد و معتقد است كه مقام او (العياذ بالله) از مقام پيامبر اسلام (ص) بالاتر است و پيامبران بعدي از او بالاتر خواهند بود اما وي در هر صورت تا در قيد حيات است، رب اعلي است(!).
در مورد قيامت، موت و قبر و سؤال ملائكه در قبر و ميزان و صراط و حساب و كتاب و امثالها را تعبيـر مي كند قيامت از نظر او در همين دنيا اتفاق مي افتد و قيامت بعد از مرگ را جز خدا كسي نمي داند.
همچنين علي محمد باب منكر توحيد و نبوت و معاد و امامت بوده و مدعي است دوره دين وي دو هزار سال طول مي كشد (كه اين قضيه رخ نداد و با ظهور دين جعلي بهائيت، توسط شخص ميرزا حسينعلي نوري لعنة الله عليه منسوخ شد).
سيدعلي محمد باب پس از ادعاي نبوّت، مطالب بي سر و ته خود را در قالب كتاب به پيروان خود عرضه كرد. اعتضادالسلطنه كه خود معاصر باب بوده در اين باره مي نويسد: "... و از مزخرفات خود بعضي را قرآن و برخي را مناجات نام نهاد و به آنها داد كه به جاي قرآن مجيد و صحيفه سجاديه آن كلمات را قرائت كنند. . . " .
باب در كتاب تفسير سوره يوسف، خود را العياذ باللّه از خاتم النبيين بالاتر دانسته، به اين دليل كه مقام محمد (صلوات الله عليه و آله) مقام الف بود و مقام من نقطه!!.
باب كتاب اساسي تعليماتي خود را بيان ناميده و طبق معمول خود، اساس تقسيمات آن را بر 19 گذاشته و كتاب را به 19 واحد و هر واحد را به 19 باب تقسيم كرده است. ولي خود او يا علمش كفايت نكرده كه اين كتاب اساسي خود را تمام كند(!!)، زيرا فقط 11 واحد را نوشته و كتاب را ناتمام گذارده و اتمام آن را به «من يظهره الله» حوالت كرده است. خود باب بيان عربي را تا واحد يازدهم بيشتر نتوانست بنويسد جانشين او "ميرزا يحيي صبح ازل" نيز فقط بيان فارسي را تا واحد يازدهم تكميل كرده است.
معمولاً نامه ها و كتب باب با خطبه و مناجات و حمد خدا شروع مي شود و در اين قسمت درست تقليدي ناقص از قرآن كريم است و حتي اغلب عبارات قرآن مجيد را بعينه يا با تفاوت جزئي به نام خود آورده است. از اين حد كه مي گذرد و به مطلب مي پردازد، سنگيني و اغلاط و اشكال آن شروع مي شود و اغلب اوقات كلمات مخالف قواعد صرف و جملات ناسازگار با اصول نحو در آن پيدا مي آيد. صاحب كتاب «باب و بها را بشناسيد» براي نمونه قسمتي از نوشته هاي او را نقل كرده و نموداري از اسلوب ثقيل و متصنع و مغلوط او به دست داده است و ما نيز قسمت هايي كوچك از كتب مختلف او نقل مي كنيم تا نمونه اي به دست داده باشيم و بر داوري ما در اسلوب نگارش غلط و عاميانه وي شاهدي عادل باشد. اينك قسمتي از لوحي كه پيروانش سخت بدان مي نازند:
«آثارالنقطه جل و عز البيان في شؤن الخمسه من كتاب الله عز و جل كتاب الفأ بسم الله الأبهي بالله الله البهي البهي، الله لا اله هو الابهي الابهي الله لا اله الا هو البهي البهي، الله لا اله الا هو المبتهي المبتهي، الله لا اله الا هو المبهي المبهي، الله لا اله الا هو الواحد البهيان. ولله بهي بهيان بهأالسموات و الارض و ما بينهما و الله بهأباهي بهي و لله بهي بهيان بهيه السموات و الارض و ما بينهما و الله بهيان مبتهي مبتهأ ولله بهي بهيان ابتهأ السموات و الارض و ما بينهما ولله بهيان مبتهي مبتها».
اين بود مقدمه لوحي كه بهائيان خيلي به آن اهميت مي دهند و خواننده خود درك مي كند كه سراسر اين جملات از لحاظ معني نارسا و از لحاظ لفظ خلاف اصول علم صرف و تصريف لغات در عربي است. تازه اينكه مقصود نويسنده چيست؟! معلوم نيست. به همين جهت باز قسمت هاي ديگري از اين لوح مهم (!!) را مي آوريم تا خواننده را اطلاع بيشتري بر سبك و اسلوب مدعي و بدعت گذار بي مايه حاصل آيد:
«هذا كتاب من عندالله المهيمن القيوم الي من يظهره الله انه لا اله الا انا العزيز المحبوب ان اشهد انه لا اله الا هو و كل له عابدون. انا قد جعلناك جلالا جليلا للجاللين و انا قد جعلناك جمالا جميلا للجاملين و انا قد جعلناك عظيمانا عظيماً للعاظمين و انا قد جعلناك نوراً نوراناً نويراً للناورين و انا قد جعلناك رحماناً رحيما للراحمين قل انا قد جعلناك عزاناً عزيزاً للعاززين قل انا قد جعلناك حباناً حبيباً للحاببين. . . ».
باز از همين لوح معروف كه بهائي ها آن را در حق ميرزا حسينعلي نوري (بهاء الله) مي دانند:
«تبارك الله من رب ممتنع منيع و تبارك الله من ملك مقتدر قدير و تبارك الله من سلط مستلط رفيع و تبارك الله من عظم معتظم عظيم و تبارك الله من شمخ مشتمخ شميخ و تبارك الله من بذخ مبتذخ بذيخ و تبارك الله من فخر مفتخر فخير و تبارك الله من ظهر مظتهر طهير و تبارك الله من قهر مقتهر و قهير و تبارك الله من غلب مغتلب غليب. . .».
اين است آنچه به اسم "كتاب" براي معتقدين به خود آورده و لطف كلام در اين است كه اين نوشته ها را معجزه خود مي داند(!). معجزه اي كه نه سر دارد و نه ته!. نه از لحاظ ادبي اهميتي را حائز است نه از لحاظ ديني يا فلسفي يا علمي. براي نشان دادن اسلوب مكرر و دراز نويسي لاطائل وي من عقيده دارم همين مقدار كافي است. ولي براي اين كه توهمي نشود كه ما يك قسمت را فقط ذكر كرده ايم، اينك نمونه هاي ديگر:
«يا خليل بسم الله الا قدم الا قدم بسم الله الواحد القدام بسم الله المقدم المقدم بسم الله القادم القدام بسم الله القادم القدام بسم الله القادم القدوم بسم الله القادم القدمان (بعد از 25 بار تكرار ديگر) بالله الله الواحد القدام بالله الله المقدم المقدم بالله الله القادم القدام، بالله الله القادم القدوم بالله الله القادم القدوم (بعد از ده سطر ديگر به همين نحو تكرارمي شود) الله لا اله هو الاقدم الاقدم، الله لا اله الا هو الواحد القدام. الله لا اله الا هو المقدم المقدم. الله لا اله الا هو المقدم المقدم. الله لا اله اله هو القادم القدام. الله لا اله الا هو القادم القدوم. الله لا اله اله هو القادم القدمان. الله لا اله الا هو القادم المتقدم (بعد از ده سطر ديگر به همين نحو) انني انا الله لا اله الا انا الاقدم، انني انا الله لا اله انا الاقدم انني انا الله لا اله الا انا الواحد القدام (به همين نحو 18 سطر ديگر تكرار مي شود».
باز از يك لوح ديگر:
«بقوله ان هذا آثار نقطه عزوجل في شئون الخمسه ، بسم الله البهي الابهي. الحمدالله الذي قد اظهر ذاتيات الحمديات باطراز طرزاً طرزانيه و اشرق الكونيات الذاتيات باشراق شوارق شراق شرقانيه و الاح الذاتيات البازخيات بطوالع بدايع رقايع منايع مجد قدس متناعيه، استحمد حمداً ماحمده احد من قبل و لا يستحمده احد من بعد. حمداً طلع و اضأ و اشرق فانار و برق فأباد و اشرق فاضأ و تشعشع فارتفع و تسطع فامتنع حمداً شراقاً ذوالاشتراق و براقاً ذوالابتراق و شقاقاً ذوالاشتقاق، رقاقاً ذوالارتقاق. حقاقاً ذوالاحتقاق. كناز ذوالاكتناز، ذخار ذوالاذتخار، فخار ذوالافتخار و ظهار ذوالاظتهار».
آيا اين نوشته ها به هذيان يك تبدار شبيه نيست؟!. البته اسلوب نگارش فارسي او از لحاظ رواني و سادگي و عمق معني!!، عيناً مانند نوشته هاي عربي وي است و در اين آثار جز بعضي حروف و روابط، ديگر كلمه فارسي ديده نمي شود و اسلوب جمله بندي به صورت جمله هاي زبان عربي ولي مغلوط است به طوري كه اغلب اوقات فهم آن غير ممكن است. به خصوص كه به رمز و كنايه صحبت مي كند. مثلاً در خطاب به ملا محمدعلي ملقب به قدوس مي گويد: «يا محمد قبل علي» يا اين كه خود را «ذات حروف السبع» مي خواند (حروف كلمه علي محمد هفت است) و گاهي هم برابر عددي اسامي را مي نويسد. اينك جملاتي چند از كتاب بيان فارسي وي، تا اسلوب فارسي نوشتن او نيز روشن شود:
از بيان فارسي باب اول از واحد ثاني: «شبهه اي نيست كه هر مرآتي كه مقبل شمس مي شود، خود مستشرق مي شود والا خود بنفسه طالع مي شودو غارب مي گردد و عز كل است كه به ثمره وجود خود كه فوز بلقأالله و ايمان به آيات اوست برسند والا خود شئي باطل مي گردد بنفسه و همين شجره است كه غرس شجره قرآن را در افئده مردم نمود، از براي امروز و امروز كل خود را نسبت به او مفتخر و معزز مي داند و مي كنند آنچه كه مي كنند و اين است معني لاحول و لا قوه الا باالله در تشريع الا اگر اين نسبتي كه حقيقت ندارد، از خود سلب نمايند به قدر ذبابه قدرت ندارند. . . ».
از بيان باب السابع من الواحد الثاني: «خداوند طين را بيت خود قرار داده كه كسي كه يوم قيامت عرض بر شجره حقيقت مي شود، از اقرار به عرض او و از لقأ او به لقأ او مستبعد نگشته و تسع تسع عشر عشر آني از يوم قيامت بهتر است از آنچه سنين ما بين القيامتين مي گذرد».
واقعا كه از پيامبر ماليخوليايي مثل علي محمد باب بيش از اين مزخرفات انتظار نمي رود. مهناز رئوفي، بهائي تازه مسلمان شده مثال خوبي در اين باره مي آورد: "يك نفر در ديوانه خانه كتابي در مورد "راه رفتن اسب" مي نويسد. وقتي كتابش به پايان مي رسد، مي بينند از اول تا آخر كتاب نوشته است: تتلق، تتلق، تتلق ...". اين قافيه هاي ناموزون هم كه باب در كتب مزخرفش پشت سرهم مي نويسد، دست كمي از همين تتلق هاي ديوانه بالا ندارد.
الف- از فروع تعاليم باب محو كردن تمام كتب ديني و علمي و ادبي و اخلاقي بوده است.
ب- علي محمد باب منهدم كردن ابنيه و بقاع روي زمين از كعبه تا قبور انبياء و ائمه و تمام مساجد و كنسيه ها و كليساها و بت خانه را و هر بنايي كه به اسم ديانت باشد را واجب كرده است.
ج- چون علي محمد باب متولد شيراز بوده است به هر شخصي كه به او روي مي آورد واجب نموده كه خانه شيـراز خود را به طور مخصوص بنا كنند.
د- هر چيزي بهترين آن متعلق به نقطه اولي (يعني خود باب) و متوسط آن متعلق به حروف حيّ (هيجده تن ياران اوليه باب) بود و پست ترين آن براي بقيه مردم است.
ه- حج كعبه شيراز (منزل باب كه اكنون وجود ندارد) بر تمام مردان باب دنيا واجب است و نيز بر همه مردان و زنان شيراز. همچنين واجب است بر سلاطيني كه به دين باب روي مي آورند كه خانه علي محمد باب در شيراز را كه در آن تولد يافته و زندگي كرده، به گونه اي خاص بنا كنند كه از بيرون نود و پنج درب و از ميان نود درب داشته باشد و آنقدر وسعت داشته باشد كه تمام شيراز را دربر گيرد تا زماني كه اهل دنيا به حج بابيگري مي روند، گنجايش آن را داشته باشد. علاوه بر آن خانه شيراز كه كعبه مي شود، هيجده بقعه رفيع ديگر بر قبر هيجده حروف حي كه مؤمنين او هستند بنا نمايند.
و- ازدواج به رضاي زوجين است (يعني نياز به رضايت كسي وجود ندارد).
ز- لباس ابريشم و طلا و نقره براي مرد حلال است.
ح- بر معلم حرام است شاگرد را بزند و در صورت ضرورت بايد پنج ضربه به اطراف لباس او بزند هـر گاه از پنج مـرتبــه زيادتر شد يا چوب به بدن او خورده نوزده روز زنش بر وي حرام مي شود.
ط- سال بابيان نوزده ماه و ماه نوزده روز- روزه نوزده روز و روز عيد فطر اول نوروزاست .
ي- حجاب زنان ملغي مي باشد.
ك- بر هر كس از پيروان باب واجب است كه براي طلب اولاد ازدواج كند، اما اگر زن كسي باردار نشد حلال است كه زن براي حامله شدن، از يكي از برادران بابي خود ياري بگيرد ولي نه از غير بابي (يعني اگر زن بابي از شوهر بابي خود باردار نشد مي تواند با يك مرد بابي ديگر همبستر شود!).
ل- واجب است بر هر بابي كه در دين بيان به سلطنت (يا حكومت) مي رسد، اينكه احدي را در زمين خودش باقي نگذارد از غير مؤمن به دين بيان (دين بابي) و همچنين اين حكم (يعني كشتن تمام افراد غير بابي) بر تمام افراد مؤمنين به دين بيان واجب است.
م- جايز نبودن مهريه براي دختران اهل شهر بيش از نود و پنج مثقال طلا و براي دختران اهل ده بيش از نود و پنج مثقال نقره (مساوات ميان دختران شهري و دختران روستايي!).
س- در شریعت بیان نماز گروهی غیر از نماز میت حرام اعلام شده است.
ع- از بالای منبر خطابه خواندن و وعظ کردن حرام است.
ف- دست بوسی حرام و اقرار به گناه غیراز نزد خالق ممنوع است.
ص- فتوا حرام و جهاد منوط به اجازه باب است.
و بسياري لاطائلات ديگر ...
تمامي قوانين فوق، در كتب باب از جمله بيان فارسي و عربي به صراحت ديده مي شوند. از آن جمله در مورد قانون بند "م" رجوع كنيد به: بيان باب هفتم واحد ششم.
"فداك روحي الحمد لله كما هو اهله و مستحقه ، كه ظهورات فضل و رحمت خود را در هرحال بر كافه عباد خود شامل گردانيده ، بحمدلله ثم حمداً كه مثل آنحضرترا ينبوع رآفت و رحمت خود فرموده كه بظهور عطوفش عفو از بندگان و تستر بر مجرمان و ترحم بر ياغيان فرموده ، اُشهِدُالله من عنده كه اين بنده ي ضعيف را قصدي نيست كه خلاف رضاي خداوند عالم و اهل ولايت او باشد، اگرچه بنفسه وجودم ذنب صِرف است ولي قلبم موقن به توحيد خداوند جل ذكره و نبوت رسول او (ص) و ولايت اهل ولايت اوست و لسانم مقربر كل ما نزل من عندالله است، اميد رحمت اورادارم و مطلقاً خلاف رضاي حق رانخواسته ام و اگر كلماتي كه خلاف رضاي اوبوده از قلم جاري شده غرضم عصيان نبوده ودرهرحال مستغفر و تائبم حضرت اورا، و اين بنده را مطلق علمي نيست كه منوط به ادعائي باشد، استغفرالله ربي و اتوب اليه من ان ينسب الي امر و بعض مناجات و كلمات كه از لسان جاري شده دليلش بر هيچ امري نيست، و مدعي نيابت خاصه حضرت حجة الله عليه السلام را محض ادعاي مبطل است، اين بنده را چنين ادعائي نبوده و نه ادعاي ديگر، مستدعي از الطاف حضرت شاهنشاهي و آنحضرت چنانست كه اين دعاگو را به الطاف و عنايات بساط رآفت و رحمت خود سرافراز فرمايند والسلام".
ترجمه توبه نامه باب به فارسي روان:
"روح من فدايت، خدا را شكر -همانگونه كه شكر حق اوست- كه مظاهر فضل و رحمت خود را در هر زماني بر همگي بندگانش شامل گردانيده و او را سپاس بعد از سپاس كه مثل تو (محمد شاه) را منبع مهرباني قرار داده و ذات مهربانش گذشت از گناه بندگان، گناه پوشي بر گناهكاران و ترحم بر سركشان مي كند. خداوند گواه است كه اين بنده ضعيف منظوري ندارم كه مخالف رضاي خداوند و اهل ولايت او باشد. اگرچه وجودم سراپا گناه است، ولي قلبم پر از ايمان به يگانگي خداوند و نبوت رسولش (ص) و ولايت آل اوست و زبانم معترف و مومن به هر چيزي است كه از جانب خداوند نازل گرديده است. اميد بخشش دارم و بجز رضاي خداوند چيزي نخواسته ام و اگر حرفهائي زده ام كه بر خلاف رضاي او بوده است از قلمم جاري شده و منظور من سركشي از خداوند نبوده است. در هر صورت معترف به گناهم و توبه مي كنم به درگاهش و اين بنده را كمترين علمي نيست كه باعث بروز ادعايي شود. مغفرت مي طلبم از خداوند و به سوي او باز مي گردم از آنچه به من نسبت داده اند. و برخي از دعاها و كلماتي كه از زبان من جاري شده هيچ دليل و منظوري ندارند و اين ادعا كه من بايب خاصه حضرت حجة الله عليه السلام هستم، ادعايي دروغ و باطل است. بنده هيچ ادعايي نداشته و ندارم. خواهشمندم از الطاق شاهي، اين دعاگو را با مهرباني و بخشش سرافراز فرمائيد. والسلام"
در كتاب بيان الحق، سيدعباس علوي توبه نامه سيدباب را تأييد كرده است و مي نويسد:
در ايام محمدرضاي مخلوع، در ميدان بهارستان اغتشاشي بر پا، بهائيان مجلس را به آتش كشيده كه توبه نامه سوخته شود. خساراتي وارد آمده اما توبه نامه محفوظ ماند". همچنين در صفحه 178 كتاب در مورد وضعيت فعلي اين سند مي نويسد:
"ارباب كيخسرو در ايامي كه در كرمان به سر مي برد به معلمي اشتغال داشت و همسر دوم وي از خاندان بهائي بود. در اوقاتي كه در مجلس شوراي ملي بود بهائيان با وي تماس گرفته و حاضر شدند مبلغ دوازده هزار تومان كه در آن سنوات ثروت معتنابهي بود به ارباب كيخسرو داده و اصل سند توبه نامه باب را كه در صندوقي در كتابخانه مجلس مضبوط بود، ابتياع كنند و خيلي اصرار و سماجت كردند بر ما معلوم نيست علت استنكاف ارباب كيخسرو به چه سبب بود. فرمان مشروطيت و نطق افتتاحيه مظفرالدين شاه نيز در جعبه اي در كتابخانه مجلس محفوظ است كه فرمان مشروطيت به خط قوام السلطنه است. در زماني كه رياست مجلس به عهده مهندس رياضي بود استاد بوذري كه از اساتيد به نام خط است احضار و به وي گفت كه توبه نامه باب مفقود شده است. استاد نشانه صندوقي را داد و پس از آوردن صندوقچه توبه نامه باب در آن موجود بود كه اكنون نيز در كتابخانه مجلس جمهوري اسلامي نگهداري مي شود".
برخي از بهائيان مدعي افسانه بودن توبه نامه باب هستند. اما وجود اين سند و همچنين اعتراف جمعي از بهائيان به وجود اين توبه نامه (كه به عقيده آنها براي فرار از اعدام نگاشته شده است) نگاشته شدن اين توبه نامه را به دست علي محمد ثابت مي نمايد. چه بد پيامبري و چه بد آئيني!.
(نوشته ها از همان منابع گذشته اند. از نويسندگانشان سپاسگزارم)
پس از اين زد و خورد خونين و بروز بلوا و آشوب در نقاط مختلف كشور در نتيجه فتنه علي محمد باب، بنا به پيشنهاد ميرزاتقي خان اميركبير سيدعلي محمد باب را از قلعه چهريق به تبريز آوردند و ناصرالدين شاه كه در آن موقع وليعهد بود دستور داد تا جلسه اي با حضور علماي آذربايجان تشكيل شود و نيز فرمان داد تا براي بررسي و شناخت بهتر عقايد «باب» او را به حضورش بياورند و از وي خواست تا با علماي حاضر در اين جلسه - كه اكثراً از پيروان فرقه «شيخيه» بودند - مناظره نمايد.
ناصرالدين ميرزاي وليعهد گزارشي از اين جلسه براي پدرش محمد شاه قاجار فرستاده كه در آن آمده است:
"قربان خاك پاي مباركت شوم. . . اول حاج ملامحمود پرسيد مسموع مي شود تو مي گويي من نايب امام زمان هستم و بابم و بعضي كلمات گفته اي كه دليل بر امام بودن، بلكه پيغمبري توست. باب گفت: بلي، حبيب من، قبله من، من نايب امام هستم و باب امام هستم و آنچه گفته ام و شنيده اي راست است و اطاعت من بر شما لازم است. به خدا قسم كسي كه از صدر اسلام تاكنون انتظار او را مي كشيد منم. بعد از آن پرسيدند از معجزات و كرامات چه داري؟ گفت اعجاز من اين است كه از براي عصاي خود آيه نازل مي كنم و شروع كرد به خواندن اين فقره: بسم الله الرحمن الرحيم، سبحان الله و القدوس السبوح الذي خلق السموات و الارض كما خلق هذا العصا آيه من آياته ... (بنام خداوند بخشنده مهربان – منزه است خدا و مقدس است كسي كه آسمانها و زمين را خلق كرد همانگونه كه اين عصا را خلق نمود كه نشانه اي است از نشانه هاي او!!!). علي محمد اعراب كلمات را به قاعده نحو غلط خواند و تاء سماوات را به فتح خواند. گفتند مكسر بخوان آنگاه و الارض را مكسور خواند. اميرارسلان عرض كرد اگر اين قبيل فقرات از جمله آيات باشد، من هم توانم تلفيق كرد و عرض كرد: "الحمدالله الذي خلق العصا كما خلق الصباح و المساء" (خدا را سپاس كه اين عصا را خلق كرد همانگونه كه صبح و شب را آفريد). باب بسيار خجل شد. بعد از آن مسائلي چند از قصه و ساير علوم پرسيدند و جواب گفتن نتوانست. چون مجلس گفتگو تمام شد، جناب شيخ الاسلام احضار كرد و باب را به چوب مضبوط زده و تنبيه معقول نموده و توبه كرد و بازگشت و از غلطهاي خود انابه و استغفار كرد و التزام پا به مهر سپرد كه ديگر از اين غلطها نكند. امر، امر همايون است. . . ".
بر اساس مدارك و نوشته هاي موجود در پايان اين مجلس سيدعلي محمد باب كه تاب مجازات را نداشت، دست از ادعاي خود كشيد و توبه نامه اي رسمي به خط خود نوشت.
از توبه نامه پا به مهري كه ناصرالدين شاه در گزارش به پدرش محمدشاه ياد مي كند نشاني در دست نيست. اما يك نامه از علي محمد باب به ناصرالدين ميرزا وليعهد باقي مانده كه اصل آن در كتابخانه مجلس شوراي ملي است كه شايد همان توبه نامه معروف باشد.
پس از اين ماجرا باب را دوباره به زندان برگرداندند. اما عوامل استعمار دست از تلاش خود برنمي داشتند و همه جا با رواج اين شايعه كه امام زمان ظهور كرده ايجاد بلوا و آشوب مي كردند.
متن زير را از سايتهاي مختلف اينترنتي و مطالب روزنامه كيهان تحت عنوان سايه روشن هاي بهائيت جمع آوري كرده ام:
سختي و فساد و فشار استبداد و وخامت اوضاع اقتصادي و معنوي و سياسي، و مظالم حاکمان و مالکان زمان قاجار و نيز تلفات ناشي از بيماريهاي مسري و ناامني، روح مردم آنزمان را بيش از پيش علاقمند به ظهور امام غايب و نجات بخش موعود مي ساخت که هدف و آرزوي نهايي همه اديان است. علي محمد باب پس از ادعاي ذكريت و بابيت، ادعاي مهدويت را مطرح ساخت. طولي نكشيد كه باب به ترغيب عناصر بيگانه و به كمك كمپاني هاي دين سازي روس و انگليس، مدعي ظهور دين جديدي تحت عنوان "بيان" يا همان آئين ضاله بابيت گرديد.
به طور كلي بابيان و بهائيان شب جمعه پنجم جمادي الاولي 1260 هجري قمري برابر با 23ماه مه 1844 ميلادي (زماني كه باب خود را جانشين سيد كاظم رشتي خواند) را شب مبعث "نقطه اولي" (علي محمد باب) مي دانند و آن را مبدأ تاريخ خود (تاريخ بديع) قرار داده اند. ميرزا حسينعلي نوري (بهأالله) اين روز را يكي از اعياد مهم بهائيان اعلام كرده و هر گونه اشتغال در اين روز را بر بهائيان حرام نموده است.
علي محمد باب در سال 1263 هجري، براي اثبات دعوي پوچ و بي اساس نبوت خود كتابي بنام "بيان" نوشت كه در اين کتاب اصول آموزش ديني او بيان مي شد. باب مي انديشيد که جوامع بشري پيوسته در حال پيشرفتند و رهبران اين جوامع بنا به مقتضيات زمان عوض مي شوند. زمانهاي بعدي با زمانهاي پيشين فرق دارند و بايستي نظام و قوانين نوين ويژه زمان بر جامعه حکومت کنند. نظام ها و قوانين پيشين به انگيزه کهنگي در دوره جديد نمي توانند نافذ باشند و خداوند قوانين تازه را از طريق پيام آور به جامعه ابلاغ مي کند. رهنمودهاي پيام آور از راه کتاب مقدس به مردم ارائه مي شود. و بنابراين کتاب تازه جاي کتاب قديمي را ميگيرد. بنا به عقيده باب تورات را موسي (ع) ارائه داد. عيسي (ع) انجيل را به مردم ارائه نمود و حضرت محمد (ص) قرآن را آورد.
سيدعلي محمد شيرازي که خود را پيام آور جديد ميدانست ضمن کتاب بيان يعني کتاب مقدس جديدش، برابري تمام مردم از جمله زنان را اعلام داشت. او تأکيد کرد که به مرور زمان آموزشهاي او در تمام جهان گسترده خواهد شد. اما هم اکنون دين بابي فقط در پنج منطقه ايران يعني آذربايجان، مازندران، عراق عجم(ايران مرکزي)، فارس و خراسان نفوذ خواهد کرد.
باب از این دوران رو به دولت و شخص شاه می آورد و در پیامی میخواهد که شاه را ملاقات کند. به دستور محمد شاه گرگین خان سید باب را از اصفهان به تهران میفرستد ولی قبل از ورود به تهران نامه ای که حاج میرزا آقاسی از سوی محمد شاه برای باب نوشته بدین مضمون به دست او می رسد:
"چون موکب همایونی در جناح حرکت ازتهران است و ملاقات بطور شایسته ممکن نخواهد بود، شما به ماکو رفته چندی در آنجا توقف و استراحت کنید ... مقرر داشتیم که در هر حال توقیر و احترام نمایند چون از سفر برگردیم شما را به حضور خواهیم خواست." (هما ناطق، راه یابی فرهنگی، ص 66).
گو اینکه مخالفت باب با روحانیون به نفع حاج میرزا آقاسی بوده است زیرا او هم دلخوشی از روحانیون نداشته ولی شاید از اینکه مبادا محمد شاه تحت تأثیر سید باب قرار گیرد ترتیبی میدهد که باب به تهران و ملاقات با محمد شاه آورده نشود بلکه اورا به ماکو تبعید می کند. از این زمان جنبش بابیه وارد مرحله جدیدی میشود. باب برای محدود کردن قدرت روحانیون شیعه روی به حکومت و شخص شاه می آورد. هدف او تحکیم قدرت حکومت در برابر قدرت روحانیون بوده است. فریدون آدمیت در کتاب امیرکبیر و ایران به استناد از گوبینو چنین مینویسد:
"او قصد نداشت به پیام خود رنگ سیاسی دهد... او خودرا امام زمان یا مهدی موعود می خواند و از دستگاه شریعت انتقاد میکرد... شیوه سید سبب شد که دولت با او به مدارا رفتار کند. فقط ملایان بودند که مقام خودرا به خطر دیدند و سردشمنی برداشتند." (فریدون آدمیت، امیرکبیر و ایران، انتشارات خوارزمی 1361،ص 444).
از نامه ای که حاج میرزا آقاسی به روحانیون اصفهان مینویسد، مشخص میشودکه او قصد جان سید باب را نداشته بلکه اورا از خطری که در اصفهان متوجه او بوده، نجات میدهد."از بابت مجازات هم فکری که برای سیاست او کرده ام این است که اورا به ماکو بفرستم که در قلعه ماکو حبس باشد(درواقع به عبارت دیگر قصد کشتن اورا ندارم)". (هما ناطق، راه یابی فرهنگی ... یاد شده، ص 66).
پس از رشد فتنه بابيه، اجباراً دولت اورا از ماکو به چهریق تبعید می کند. در این دوران بابیان موفق میشوند باورهای خودرا در سرتاسر ایران منتشر کنند. ملا حسین بشرویه ای در خراسان، حجت در زنجان، قرة العین در شهرهای دیگر، محمد علی بارفروشی در مازندران و یحیی دارابی در فارس دقیقه ای آرام نمی گیرند. در دوران تبعید باب به ماکو واقعۀ مهمی اتفاق می افتد که بسیار حائز اهمیت است و آن جلسه بابیان در بدشت است. بدشت قصبه ای است که دربین راه خراسان و مازندران قرار دارد. اجتماع بابیان در بدشت را میتوان اوج فتنه بابیه دانست. بعد از دورانی که مؤمنین به باب مشغول تبلیغ آئین جدید بودند و سید باب هم به شخصه رو به هیئت حاکمه و در رأس آن محمد شاه آورده بود، وقت آن رسیده بود که خط کشی معینی بین عقائد سید باب و اسلام کشیده شود چرا كه تا آن دوران ادعاهای پوچ سید باب برای بخشی از مؤمنین به خود باب هم ناشناخته بود. بعضی اورا قائم و گروهی اورا نایب قائم میدانستند. برخي او را سيد ذكر و برخي ديگر او را باب امام زمان مي خواندند(!). بر همين اساس، کشف حجاب طاهره قرة العين در اجتماع بدشت، نهايت تعارض با شریعت مقدسه اسلام را بروز داده و فکر وضع شریعت جدید که در بطن تفکرات باب بود ظاهر میشود.
در چنين اوضاع و احوال نابسامان سياسي و اجتماعي و اقتصادي که مردم منتظر ظهور نجات دهنده موعود بودند، سيدعلي محمد شيرازي كه قبلا ادعاي ذكريت و سپس بابيت را در كارنامه خود داشت، ادعا كرد که او همان امام منتظر و مهدي موعود است که در مردم در انتظارش هستند(!). شايد سيد باب در آغاز باور نداشت که مردم دعوت او را زود اجابت کنند. ولي در همان آغاز دعوت، کسان بسياري مريد او شدند و بيشتر آنان همان شيخيان بودند که به استناد گفته هاي شيخ احمد احسائي و سيد کاظم رشتي در جستجوي ظهور امام غايب در شهرها مي گشتند.
علي محمد باب، پيش از ادعاهاي عجيب و غريب و بي پايه و اساسش، بارها به حقانيت اسلام، نبوت رسول مكرم اسلام (ص) و امامت ائمه هدي (ع) و علي الخصوص قائميت حضرت ولي عصر (عج) اعتراف كرده بود:
"رابع، معرفت امامت است و دراين مقام بر كل موجودات فرض است معرفت دوازده نفس مقدس كه قائم مقام ولايت مطلقه بوده باشند ... و اسماء مقدسه ايشان اين است : الحسن بن علي و الحسين بن علي و علي بن الحسين ومحمدبن علي و جعفربن محمد و موسي بن جعفر و علي بن موسي و محمدبن علي و علي بن محمد والحسن بن علي والحجة القائم محمدبن الحسن صاحب الزمان والفاطمة الصديقة صلوات الله عليهم اجمعين و اين شموس عظمت و نجوم عزت ، در هر شآن قائم مقام رسول الله صلي الله عليه و آله بوده اند". (صحيفه عدليه از آثار عليمحمد باب - صفحه 27)
و همچنين در نخستين كتابي كه در تفسير سوره يوسف نوشته است، در جميع مواضع آن خطاب هايي به حضرت بقيه الله (عج) دارد كه در آنها تمناي فداي جان در سبيل محبتش نموده ازجمله اين عبارت است :
"يا بَقِيَةَ اللهِ قَد فَدَيتُ بِكُلّي لَكَ وَ رَضَيتُ السَّبَّ في سَبيلِكَ وَ ما تَمَنَّيتُ اِ لَّا القَتلَ في مَحَبَّتِكَ وَ كَفيَ بِاللهِ مُعتَصِماً قَديماً". اين باب است كه آرزو مي كند : "اي بقيه الله سراپاي وجودم ، فداي تو باد ، خرسندم كه در راه تو دشنام بشنوم و تمنائي جز اينكه در راه محبت تو كشته شوم ندارم...".
باب ماليخوليايي كه هر روز شاهد افزايش تعداد ساده دلان گمراهي است كه به دور او جمع مي شوند، به تحريك امثال دالگوركي هر روز ادعاي جديدي مي كند. نازل بودن سطح سواد و اطلاعات مردم آن زمان هم باعث مي شود تا او و عروسك گردانهايي كه او را به هر شكلي كه مي خواستند مي رقصاندند، پا فرا تر از ادعاي ذكريت و بابيت و قائميت گذاشته و باب را به پيامبري مبعوث كنند!.
در ابتدائي ترين مرحله، علی محمد، ملا حسین (يكي از روحانيون سست ايمان) را به منزل خود دعوت میکند. چگونگی ملاقات اولیه سید علی محمد با ملاحسین را نبیل زرندی در تاریخ خود از قول میرزا احمد قزوینی که خود از ملا حسین شنیده بوده، به این مضمون تعریف میکند:
جوانی را در بیرون دروازه شهر شیراز ملاقات کردم مرا به منزل خود دعوت کرد و بعد از گفتگوئی راجع به سید کاظم رشتی و وصیت او در زمینه پیدا کردن نایب خاص یا مهدی و علائمی که تعیین کرده است از من پرسید چه اشکالی دارد که آن موعود من باشم؟ پس از این سوال ملا حسین حجت می طلبد و پس از بحثی که تا سحرگاه ادامه مییابد ادعای اورا قبول میکند و به او ایمان می آورد.
واقعا در شب 23 ماه مه 1844 چه گفتگوئی بین سید علی محمد (باب) و ملا حسین انجام گرفته و چه زمانی به طول انجامیده است؟ در اين رابطه فقط روایت نبیل زرندی در دست است. ولی آنچه مسلم است سوره اول قیوم الاسماء (تفسیری بر سوره یوسف) در شب اول از توسط علي محمد نوشته مي شود كه درهمان اثر ادعای قائمیت و صاحب شریعت بودن او مسلم است. به احتمال زیاد بخشی از مؤمنین اولیه به باب از ادعای واقعی او اطلاعی نداشته اند چون زمانی خود را باب بقیة الله و گاهی ذکر معرفی میکرده است(!).
ولی روحانیونی که آشنائی با علوم الهی داشته اند، از همان ابتداء به اصل ادعای سید باب پی برده بوده اند. دلیل این مدعا محاکمه ملا علی بسطامی و حکمی است که برعلیه او داده اند و یا ردیه ای است که کریم خان کرمانی یکسال بعد از اظهار امر سید باب به نام ازهاق الباطل نوشته است. او معتقد است که صاحب کتاب (قیوم الاسماء) ادعای وحی و رسالت دارد. به هرجهت 18 نفر در مدت کمی در زمره مؤمنین به باب در میآیند که همه از شیخیان جوان هستند. در بین اینها زنی است بنام قرة العین، نامی که سید رشتی به فاطمه بیگم دختر ملا صالح قزوینی داده بود که بعداً طاهره نامیده شد. بر خلاف 17 نفر اول که هرکدام به راهی به سید باب ایمان میآورند طاهره غیاباً به باب مؤمن میشود و هیچ گاه ملاقاتی بین آنها انجام نمی گیرد.
(قدردان زحمات دوستان و سروران نويسنده مطالب بالا هستم)
(متن زير تركيبي از مطالب مندرج در روزنامه كيهان آبان مان 1384 و مطالب يافت شده از كنكاش در سايتهاي مختلف ضد بهائيت مي باشد)
در مدت زمان ماندن سيدعلي محمد شيرازي در کربلا و استفاده او از حوزه درس سيد کاظم رشتي اختلاف است. طبق نوشته خود سيدعلي محمد شيرازي، مدت يکسال در خدمت سيد رشتي بوده است. در روزهاي آخر آن يکسال به همراه چند نفر از همدرسان خود مدتي به کوفه رفت و در مسجد بزرگ آن شهر که مسکن مرتاضان و معتکفان بود به رياضت و چله نشيني و اعتکاف پرداخت. پس از آنکه چله اي در مسجد کوفه گرفت، يعني چهل روز در آنجا به رياضت نشست؛ دوباره به کربلا رفت و در حوزه درس سيد رشتي حاضر شد. ولي اين بار بيشتر در انزوا و تنهايي بسر مي برد.
سيدعلي محمد شيرازي در سال 1257 هجري (1217 خورشيدي) از کربلا به شيراز مراجعت کرد. در آنجا نيز همانند سالهاي توقف در بوشهر و کربلا به خواندن دعاها و ختومات در انزوا گذرانيد. سيدعلي محمد با اينكه در كربلا و در حلقه ياران نزديك ملاكاظم رشتي نبود، تحت تأثير تلقينات پرنس دالگوركي بلافاصله ادعاي جانشيني او را مطرح ساخت و درست يك سال بعد، در سال 1260 قمري (زمان حکومت محمدشاه قاجار) كه مصادف با هزارمين سال غيبت امام عصر(عج) بود، با حمايت كانونهاي متنفذ و مرموز استعماري، دعوي اول خويش را مطرح نمود و ضمن اينكه خود را «ركن رابع» خواند، ابتدا خود را "سيد ذكر" خواند و سپس ادعا كرد كه "باب" امام زمان (عج) است و در نشست و برخاست هاي روزانه و در ميان اطرافيان خود گفت كه "من مبشر ظهور امام زمان و باب او هستم و هركس كه به ظهور حضرت مهدي (عج) اعتقاد و ايمان دارد، بايد ابتدا با من كه باب او هستم بيعت كند".
(باب به معني "در" است و منظور اين نام، دري است که مهدي موعود از آن طريق دستورهاي خود را براي مردم صادر مي کند)
وي حتي حديث «انا مدينه العلم و علي بابها» را در جهت اثبات اين ادعاي خود معني و تفسير مي كرد و مي گفت، حتي حضرت رسول اكرم (ص) به حقانيت و ظهور من اشاره كرده و فرموده اند: "من شهر علم هستم و علي باب"(!).
پرنس كينياز دالگوركي درباره نحوه آشنايي و تلقين مطالب و تعاليم خود به علي محمد باب چنين مي گويد:
"من فكر كردم چگونه است كه اين عده قليل شيعه بر يك دولتي مثل عثماني غلبه كرده اند و چگونه همين جماعت با يك عده قليل جنگ هايي با روسيه نموده و يك لشكر انبوه را از ميان برداشته اند. آن وقت دانستم كه اين پيروزي ها به واسطه اتحاد مذهبي و عقيده و ايمان راسخي است كه به دين اسلام داشته اند. من هم در صدد ايجاد دين تازه ديگري افتادم كه اين دين وطن نداشته باشد. زيرا فتوحات ايران به واسطه وطن دوستي و اتحاد مذهبي بوده است.
پس از آشنايي با علي محمد در عتبات، سيدعلي محمد دست از دوستي من نمي كشيد و بيشتر مرا مهمان مي كرد و قليان محبت را با هم مي كشيديم. او خيلي ابن الوقت و مرد متلون الاعتقادي بود و نيز به طلسم و ادعيه و رياضيات و جفر و غيره عقيده داشت. چون ديد من در علم حساب و جفر و مقابله و هندسه مهارت دارم، براي رسيدن به مقصودش شروع به خواندن حساب در نزد من نمود. با اين همه هوش با هزاران زحمت چهارعمل اصلي را در نزد من خواند و بالاخره گفت من كله رياضي درست و حسابي ندارم. شب هاي جمعه درسر قليان سواي تنباكو چيزي مثل موم خورد مي كرد. به من هم تعارف نمي كرد، به او گفتم چرا قليان را به من نمي دهي بكشم؟ گفت: تو هنوز قابل اسرار نشدي كه از اين قليان بكشي. اصرار كردم تا به من داد كشيدم. خنده فراوان كردم. روزي از او پرسيدم اين چه چيزي بود؟ گفت: به عقيده عرفا اسرار و به قول عامه چرس. دانستم حشيش است و فقط براي پرخوري و خنده خوب است، ولي سيد مي گفت مطالب رمز به من مكشوف مي شود. گفتم مي خواستي موقع حساب خواندن بكشي كه زودتر فهم مطالب كني .به واسطه كشيدن چرس، اصلا ميل درس و مطالعه از او فراري شده بود و دل به درس خواندن نمي داد. روزي در سر درس سيدكاظم رشتي، يك نفر طلبه تبريزي سؤال كرد: آقا، حضرت صاحب الامر كجا تشريف دارند؟ آقا فرمود: من چه مي دانم شايد در همين جا تشريف داشته باشند، ولي من او را نمي شناسم. من مثل برق خيالي به سرم آمد كه سيدعلي محمد اين اواخر به واسطه كشيدن قليان چرس و رياضت هاي بيهوده با نخوت و جاه طلب شده بود. شبي كه قليان چرس را زده بود من بدون آنكه قليان كشيده باشم با يك حال خضوع و خشوع در حضور او خود را جمع كرده گفتم: حضرت صاحب الامر! به من تفضل و ترحمي فرماييد بر من پوشيده نيست توئي، تو!!!. مصمم شدم دكان جديدي در مقابل دكان شيخيه باز كنم و اقلا اختلاف سوم را من در مذهب شيعه ايجاد كنم. گاهي بعضي مسائل آسان از سيد مي پرسيدم، او هم جواب هايي مطابق ذوق خودش كه اغلب بي سر و ته بود، از روي بخار حشيش مي داد، من هم فوري تعظيمي كرده و مي گفتم تو يا باب علمي يا صاحب الزماني، پرده پوشي بس است، خود را از من مپوش. روزي مجددا به منزل او رفتم و تقاضاي تفسير سوره عم را كردم. سيد هم قبول اين خدمت كرد و قليان چرس را كشيده شروع به نوشتن نمود (وقتي سيد چرس مي كشيد به قدري چيز مي نوشت كه يكي از تندنويس هاي نمره اول بود) ولي اغلب مطالب او را من اصلاح مي كردم و به او مي دادم كه بلكه او تحريك و معتقد شود باب علم است. آري سيد بهترين آلت براي اين عمل بود. خواهي نخواهي من سيد را با اينكه متلون سست عنصر بود، در راه انداختم و چرس و رياضت كشيدن او هم به من كمك مي كرد. سيدعلي محمد هميشه ترديد داشت و مي ترسيد دعوي صاحب الامري بكند، به من مي گفت كه اسم من مهدي نيست، گفتم من نام تو را مهدي مي گذارم. تو به طرف ايران حركت كن. من به شما قول مي دهم كه چنان به تو كمك كنم كه همه ايران به تو بگروند، تو فقط حال ترديد و ترس را از خود دور كن. هر رطب و يابسي بگويي مردم زير بار تو مي روند، حتي اگر خواهر را به برادر حلال كني. سيد بي نهايت طالب شده بود كه ادعايي بكند ولي جرأت نمي كرد. من براي اينكه به او جرأت بدهم به بغداد رفته، چند بطر شراب خوب شيراز يافتم و چند بي به او خوراندم. كم كم با هم محرم شديم و به او مطالب را حالي كردم. به هر وسيله اي بود رگ جاه طلبي او را پيدا كردم و او را به حدي تحريك نمودم كه كم كم دعوي اين كار بر او آسان آمد. به سيد گفتم از من پول دادن و از تو دعوي مبشري و بابيت و صاحب الزماني كردن. او را راضي كردم و به طرف بصره و از آنجا به طرف بوشهر رفت. در نامه هايي كه به هم مي نوشتيم، او خود را نايب عصر و باب علم مي خواند، من در جواب او را امام عصر مي خواندم. همين كه او رفت من در عتبات شهرت دادم كه حضرت امام عصر ظهور نموده و همين سيد شيرازي امام عصربود و به حال ناشناس در سر درس آقاي رشتي حاضر مي شده است".
در اين زمان و پس از طرح ادعاي «سيدعلي محمد باب»، كارگزاران استعمار روسيه، با ترفندهاي مختلف سعي در جلب نظر شاگردان و پيروان سيد كاظم رشتي مي كنند، اما توفيق چنداني در اين عرصه نمي يابند و تنها 18 نفر را - كه بعدها براساس حروف «ابجد» در فرقه هاي بابيه و بهائيت به حروف «حي» معروف شدند - با وي همراه و همساز مي نمايند و آنان را براي ابلاغ ظهور «باب امام زمان» به نقاط مختلف كشور، بويژه منطقه خراسان بزرگ و شرق كشور، يعني منطقه نفوذ انگلستان و در مجاورت مرزهاي هندوستان و دايره نفوذ كمپاني هند شرقي مي فرستند.
در اين زمان با توجه به موقعيت نااميدانه مردم از بهبود وضع اجتماعي و اقتصادي جنبش سختي ميان مردم شيعي مذهب افتاد و اغلب کسانيکه دلشان براي ديدن طلعت امام زمان پر ميزد نديده و نشناخته او را قبول کردند و به او ايمان آوردند. در اندک مدت شورشي عظيم ميان خاص و عام بلند شد، تا سرانجام نظام الدوله حسين خان قاجار که حاکم شيراز بود او را توقيف کرد و مدت شش ماه در زندان شيراز محبوس نگاهداشت.
(با سپاس از نويسندگان محترم كه اي كاش مي شناختمشان)
پس از شكل گيري ايدئولوژي شيخيه و مرگ مبدع آن و جانشين وي (شيخ احمد احسائي و سيد كاظم رشتي)، زمينه براي ايجاد بدعتهاي جديد در اسلام فراهم شده بود. دولتهاي روس و انگليس با هدف ايجاد تفرقه و تشتت آراء در ميان شيعيان و به منظور سلطه هر چه بيشتر بر ايران آن روزگار، اقدام به طراحي ايدئولوژي جديدي بر پايه ايدئولوژي شيخيه نمودند و در آن يكي از مهمترين اركان اعتقادي شيعه يعني ظهور ساحت مقدس امام عصر(عج) را مورد هجمه و تهديد قرار دادند. اين اختراع جديد، مسلما جميع نيات پليد دولتهاي استعمارگر را كه بر روي اين پروژه سرمايه گذاري كرده بودند، برآورده مي ساخت. چرا كه در آن مقطع خاص، ايجاد آشفتگي و نابساماني سريع و بزرگ در كشور، همان چيزي بود كه به دنبالش بودند. اما در اين راه ديوانگاني چند همچون علي محمد شيرازي، ملعبه دست روس و انگليس شدند و پس از ادعاي نيابت امام زمان، مهدويت و نبوت، سرانجام به مرتبه خدائي رسيدند(!).
متن زير از روزنامه كيهان شنبه 7 آبان 1384- شماره 18368 با اندكي تصحيح و تلخيص انتخاب شده است:
باب كيست؟
سيدعلي محمد شيرازي بنيانگذار آئين ضاله بابيه، در محرم 1235 قمري در شهر شيراز به دنيا آمد. پدرش رضا و مادرش فاطمه بيگم و بنا به قولي خديجه بيگم نام داشت. خواندن و نوشتن را به شيوه معمول زمانه خويش در شيراز آغاز كرد. هنوز كودك بود كه پدرش را از دست داد، به همين سبب روانه بندر بوشهر شد و تحت كفالت دايي اش قرار گرفت. مدتي را نزد يك مكتب دار كه از پيروان فرقه شيخيه بود، به آموختن پرداخت. چون به سن رشد و بلوغ رسيد، در كنار دايي خود به كسب و كار در كمپاني ساسون كه سهام و مالكيت آن متعلق به يكي از كلان سرمايه داران يهودي بغداد بود و در بندر بوشهر و بمبئي هندوستان به كار تجارت ترياك اشتغال داشت، پرداخت. وظيفه سيدعلي محمد در آغاز اين همكاري، انجام كار بسيار دشوار ترياك مالي بود. او وظيفه داشت تا هرروز بيش از ده ساعت در زير آفتاب سوزان بندر بوشهر و اكثرا بر روي بام كاروانسرايي كه به عنوان انبار نگهداري و محل ذخيره ترياك، در اختيار و تملك كمپاني يهودي ساسون بود، ترياك هاي خام را كه به صورت مايع در خمره و كوزه هاي بزرگ قرار داشت، بر روي تخته اي مخصوص ريخته و با كاردك فلزي ويژه اين كار، ساعت ها آن را به بالا و پايين مي كشيد و مالش مي داد تا كم كم اين مايع در مجاورت هوا و مالش دادن، تبديل به گلوله ها و حجم هاي سفت و فشرده ترياك شود. سپس آنها را به صورت لول هاي 20 گرمي در مي آورد تا به دفتر تجارتخانه ساسون در بمبئي هندوستان ارسال شود و در راستاي سياست استعماري انگليس، در منطقه آسياي جنوب شرقي، بويژه چين، با قيمتي در حد رايگان بين مردم بومي آن مناطق توزيع گردد.
بسياري بر اين عقيده اند كه حداقل روزي ده ساعت كار در زير آفتاب سوزان بندر بوشهر به مشاعر سيد علي محمد شيرازي آسيب رسانده و از او موجودي ماليخوليايي - كه ادعاي تصرف در ماه و ستارگان را داشت- ساخته بود. اين نكته در خاطرات پرنس كينياز دالگوركي، سفير كبير روسيه در ايران درباره سيدعلي محمد باب آمده است.
آشنايي سيدعلي محمد شيرازي (باب) با خانواده يهودي و سرمايه دار ساسون تأثيرات مهمي در زندگي او گذاشت و وي را با كانونهاي مهم يهودي آشنا ساخت كه بنا به اعتقاد پاره اي از مورخين پايه هاي اصلي ادعاهاي او درباره باب امام زمان بودن و يا بنا به اعتقاد فرقه شيخيه ادعاي ركن رابع بودن او از همين ايام و در ارتباط با همين كانون ها شكل مي گيرد.
سيدعلي محمد شيرازي (باب) كه دوران مكتب و تحصيلات مقدماتي خود در بوشهر را تحت نظر معلمي به نام شيخ عابد كه داراي اعتقادات متعصبانه شيخيگري و از پيروان شيخ احمد احسايي پيشواي بزرگ و بنيانگذار اين فرقه بود، گذرانده و در شمار معتقدان اين فرقه درآمده بود، با هدف تكميل معلومات خود، سفري هم به كربلا مي رود و در آنجا مدت زماني را در كلاس درس سيدكاظم رشتي پيشواي وقت شيخيه و جانشين شيخ احمد احسايي، مؤسس اين فرقه، حضور مي يابد.
بابي ها و بهايي ها سيدعلي محمد شيرازي را صاحب علم لدني (علم آگاهي از اسرار جهان) مي دانند و در اين مورد بشدت مبالغه مي كنند. آنان در مورد حضور وي در كلاس درس سيدكاظم رشتي چنين مي نويسند:
"تا سيدباب به محضر سيدرشتي ورود فرمودند با اينكه حضرت باب جواني بود بيست و چهارساله و سيد رشتي مردي پنجاه ساله، اين تاجري محقر و آن عالمي موقر، درس را احتراما له موقوف نمود و توجه تلاميذ را به صحبت حضرت باب معطوف فرمود و در حين صحبت چنان احترامات فائقه و تكريمات لائقه از مورود نسبت به وارد ظاهر مي شد كه همگي در شگفت و حيرت افتادند و مسائلي از آثار ظهور موعود در ميان آوردند كه پس از اين مقدمات و بروز داعيه ايشان همگي طلاب آن مسايل را راجع به سيد باب دانسته و غرض سيدكاظم رشتي از اين مسايل و اذكار آن بود كه به طلاب بفهماند حضرت باب قائم موعود و مهدي منتظر است. . . "(!).
سيدكاظم رشتي درسال 1259 مي ميرد و هيچ يك از شاگردان و خواص خود را براي جانشيني اش انتخاب نمي كند و چند روز قبل از مرگ خود، در حضور گروهي از مريدانش اعلام مي دارد كه بزودي حضرت صاحب الزمان يا به قول پيروان فرقه شيخيه، ركن رابع ظهور خواهد كرد و خود اداره امور مسلمين و جهان را به دست خواهد گرفت و جهان را به سمت قسط و عدل رهبري خواهد كرد.
زماني كه سيد كاظم رشتي از دنيا رفت، علي محمد شيرازي در بوشهر بود و همراه با دايي اش در خدمت تجار يهودي، بويژه تجارتخانه ساسون به كار فرآوري و آماده سازي ترياك اشتغال داشت. در آن زمان بيش از پنج سال بود كه سيدعلي محمد با يهوديان و تجارتخانه ساسون در ارتباط مستقيم بود. از اين روي اين ادعا كه سيدعلي محمد شيرازي به تشويق و اغواي يهوديان خود را جانشين سيدكاظم رشتي و پس از آن باب امام زمان خوانده است، دور از انتظار نيست.
پي نوشت:
(با تشكر از نويسنده يا نويسندگان محترم مطلب فوق و عذر تقصير به جهت اندكي تغيير)
نطفه طفل نامشروع بهائيت از پدران استعمارگري چون روس و انگليس و مادر جهل توده عامه مردم، با ظهور ايدئولوژي شيخيه بسته شد. شيخيه ابتدا در قالب فرقه اي از فرق شيعه اثني عشري نضج يافت و بعدها زمينه ساز پيدايش اديان جعلي و التقاطي چون بابي گري و بهائي گري گرديد.
مطلب ذيل از سايت خبري انديشه يزد با اندكي تصحيح و اضافات برداشت شده است:
ايدئولوژي شيخيه:
اين ايدئولوژي با دست گذاشتن روي مفهوم نايب امام زمان از مكتب شيعه فاصله مي گيرد و نهايتا با تغييرات جدي در فروع دين مورد اعتقاد شيعه، از آن جدا مي شود.
تاريخچه شيخيه:
در دوره آقامحمدخان و فتحعلي شاه قاجار، با رشد دانش دين در نزد ايران و عتبات عاليات، مخالفت با تصوف و اخباري گري فزوني مي يابد. در اين دوران اصولي ها و اخباري ها به نبوغ علمي رسيده بودند، اصولي ها با نوشتن كتاب جواهر به نقطه اي از تكامل در كاربرد عقل به عنوان ابزاري براي استخراج احكام دين از متون مذهبي دست مي يابند و برخي از اخبارين (شيخيه) براي اجتناب از بكارگيري عقل در پاسخ به انتقاد كسانيكه روش آنان را موجب تهجر وكهنه شدن دين مي دانستند، با ابداع ركن رابع، ادعاي ارتباط مستقيم با معصوم را طرح نموده و بدين وسيله ادعا مي كنند كه از طريق مكاشفه و خواب و نظاير اينها، فرامين لازم در هر زمان را از شخص امام معصوم دريافت مي دارند تا نيازي به بكارگيري عقل در تفسير دين نداشته باشند.
رهبران و مبدعان اصلي فرقه شيخيه كه خود مستقلا از بهائيت تا به امروز به حيات خويش ادامه داده است، شيخ احمد احسايي و سيدكاظم رشتي مي باشند. شيخ احمد احسايي همانند ديگر دانشمندان شيعــه اعتقـاد بــه خاتميــت حضــرت رسول و امــامت و حيـات حضرت حجت ابن الحسن المهدي (عج) دارد. اين موضوع را در همه نوشته هاي خويش مانند شرح الزياره و جوامع الكلام بارها بيان كرده است. دركتاب جوامع الكلام مي نويسد: "حضرت محمد بن عبدالله(ص) خاتم الانبيا است و پس از او پيغمبري نخواهد آمد زيرا كه خداوند فرموده: ولكن رسول الله و خاتم النبيين… و پيامبر فرموده است: لانبي بعدي. پس فرمايش آن حضرت حق است و بايد بپذيريم. بنابراين عقيده ما اين است كه پس ازآن حضرت پيغمبري نيست و او خاتم رسل مي باشد." همچنين در رساله حيات النفس همين كتاب چنين مي نگارد: "والعلة الموجب لنصـــب ابنــه الحســن ثم… ثم احســن بـن علي ثم الخلف الصالح الحجه القائم محمد بن الحسن صلوات الله عليهم اجمعين" (و همان علتي كه سبب نصب علي بن ابيطالب به جانشيني او شود سپس… سپس حسن بن علي العسكري منصوب گردد و پس از او خلف صالح و حجت قائم محمدبن الحسن جانشين شود كه درود خدا بر همه ايشان باد".
يكي از نقاط افتراق شيخ احمد احسايي با علماي شيعه، نوع عقيده او در مورد نواب امام زمان (عج) مي باشد. به نظر او ميان امام غايب و مردم بايد رجال الهي باشند كه ايشان واسطه فيض و رابط بين خلق و حجت خدا گردند و ايشان را به تقليد از قران كريم "قريه ظاهره" بين امام و رعيت مي ناميد. او صفات بسياري ازجمله آشنايي به علوم ائمه و مذاق ايشان را براي قراء ظاهره قائل مي شد و اين صفات را به گونه اي عنوان مي نمود كه نهايتا به شنونده القا شود كه خود او داراي آن صفات بوده و همان قريه ظاهره است. درحقيقت با توجه به انديشه علماي شيعه، باب نيابت خاصه امام غايب را كه از سال 329 با شروع غيبت كبري مسدود شده بود، بار ديگر شيخ احمد باز نمود و خود را به تلويح همان نايب خاص يا باب امام و يا قريه ظاهره بين امام و مردم خواند. تنها تفاوتي كه او ميان قراء ظاهره و نواب اربعه قائل مي شد اين بود كه آنان از جانب خود امام به طور رسمي تعيين شده بودند و حال آن كه اينان به سبب بزرگي مرتبت خود حائز چنين مقامي مي گشتند(!).
شيخ داراي استاداني مبرز و نحوه سلوكي ساده و عارفانه بود. اما در لابلاي نوشته هاي شيخ مواردي يافت مي شود كه به سختي مي توان او را داراي چنين مرتبه اي دانست. او براي نشان دادن درجه بالاي علمي خويش هيچ سوالي را بدون پاسخ نمي گذاشت و شايد همين موجب شده كه نقطه ضعف هايي را از خود به جا گذاشته باشد. نمونه اي از اين گونه پاسخها در رساله قطيفيه كه جزء كتاب جوامع الكلام مي باشد وجود دارد. مثلا در اين رساله مواردي در مورد شهر زنان آمده است كه به نوشته هاي خيالي يك اديب خيال پرداز بيشتر شبيه است تا يك رهبر موجه مذهبي.
شيخ احمد در كتاب جوامع الكلام و كتاب شرح رساله عرشيه گفتار تازه اي مطرح مي كند كه در كتب علماي شيعه يافت نمي شود. مثلا در مورد محل اقامت امام زمان (عج) مي گويد: "در اقليم هشتم(او زمين را داراي هفــت اقليــم مي داند و اقليم هشتم از ديدگاه او هور قلياء است كه بيرون از كره زمين است) عالمي است به نام عالم هور قلياء كه در اين عالم دو شهر به نامهاي جابلقا و جابلسا در مشرق و مغرب ديده مي شود. چهار نفر در اين عالم هستند كه به حوضي مي ريزند. براي شنيدن صداي ريزش آبها در حوض بايستي با دو انگشت خود گوشهايت را محكم بگيري تا صداهاي خارجي به گوش تو نرسد. آن گاه صداي مخصوصي خواهي شنيد كه همان صداي ريزش آبها است. مردم اين دو شهر به زبانهاي گوناگون سخن مي گويند و چون در آسمانها به هم مي رسند با هم صحبت مي دارند و اگر نيمه هاي شب در مكان خلوت و بدون سروصدايي بايستي و گوش فرا دهي صداي وزوزي مي شنوي كه همان طنين گفتگوي مردمان جابلقا و جابلسا است"(!)
شيخ احمد در رساله رشتيه كه در كتاب جوامع الكلام مندرج است، حضرت حجت را ساكن همين عالم هور قلياء و سرزمين جابلقا و جابلسا مي داند. در حالي كه عموم دانشمندان شيعه حضرتش را در روي زمين و ميان مـردم بـــاور مي دارند.
اغلب بيانات شيخ توسط او به خوابهايي نسبت داده مي شد كه از امامان معصوم مي ديد. از اين رو در بسياري از موارد روش او از نظر استناد با روش علماي اصولي كه مطالب خويش را به قرآن كريم و روايات ارجاع مي دهند، متفاوت است و مرجع مكتوبي ندارد. همانطور كه گفته شد مشرب فقهي او مشرب اخباري است. شيخ احمد احسايي عقايد خويش را صريح و روشن بيان نمي كرد. شايد اگر نظرات او روشن بيان مي شد، با توجه به مباحثات علمي مرسوم در آن زمان كه بين صوفيه و اخباريين و اصوليين در جريان بود، علماي وقت در همان آغاز به تك تك گفته ها و نوشته هاي او پاسخ مي دادند. اما به هر صورت در تاريخ نشانه هايي از برخورد علماي شيعه با او به چشم مي خورد. بـــراي مثال شهيد ثالث به علت رد معاد جسماني توسط شيخ او را تكفير نمود. شيخ محمدحسن نجفي يكي از علماي بسيار معتبر در نزد شيعيان و صاحب كتاب مشهور جواهر نيز كه همزمان با او مي زيسته است، پيرو ادعاي شيخ در مورد شنـاسـايــي و تشخيص بيانات و احاديث معصومين ، بر روي پاره كاغذ چركيني از خودش جمله اي را به عربي نوشت و به شيخ داد تا بازشناسد. شيخ احسايي فريب حالت نوشته را خورده بي غور و درنگ گفت كه اين يكي از احاديث ائمه است. بعد از آن هرقدر صاحب جواهر اصرارورزيد كه اين بيان از خود من است شيخ نپذيرفت و زير بار نرفت.
سيد كاظم رشتي نيز مانند شيخ احمد خود را مسلمان و شيعه دوازده امامي مي داند و معرفي مي كند. او اعتقادات خود را در وصيت نامه اش كه در ابتداي كتاب مجموعه الرسائل آمده چنين مي نگارد:
"وصيت من آن است كه شهادت مي دهم… كه محمدبن عبدالله بنده خدا و فرستاده اوست. تمام شرايع منسوخ شده اند جز اسلام كه تا روز قيام باقي خواهد بود… شهادت مي دهم به دوازده نفركه بنص پيامبراسلام به جانشيني معرفي گشته اند و عبارتند از ابوالحسن علي بن ابيطالب سپس… سپس ابوالقاسم حجة ابن الحسن كه عدل و دادگري را روي زمين بگستراند. او نمي ميرد تا آن گاه كه بت پرستي را از جهان براندازد. خدايا اينان پيشوايان من اند… آنچه پيغمبر اسلام فرمود حق است و شكي در آن نيست و شريعت او تا پايان روزگار پا بر جا خواهد بود"
سيد كاظم رشتي، به موضوع قريه ظاهره اهميت زياد مي داد و پياپي مردم را به يافتن اين رجل الهي دعوت مي نمود و در واقع به طور غيرمستقيم آنان را به سوي خويشتن مي خواند. وي مدعي بود كه اساس دين بر شناسايي چهار ركن استواراست: خدا، پيغمبر،امام و باب امام يا قريه ظاهره. اما مردم نمي توانند به معرفت خدا و پيامبر و امام و شناخت آنان نائل گردند، زيرا كه از دسترسشان بدورند. پس بناچار بايد به دنبال ركن چهارم و يا شيعه خالص باشند و با شناخت او به معرفت اركان بعد نائل آيند و بر اين پايه وي مريدان بسياري را گرد آورد.
سيد كاظم همانند شيخ احمد به هر پرسشي پاسخ مي داد. او به سنت استادش به دنبال هر گفته اي آن را از معارف و اسرار و رموز ناگفتني الهي به شمار مي آورد. براي نمونه در رساله اي بنام شرح خطبه طنتجيه كه به حضرت علي(ع) نسبت داده مي شود (كه اين استناد، مسند درستي از ديدگاه علماي شيعه ندارد) درباره ملائكه آسمانها مي گويد: "رؤساي ملائكه در هر آسماني معلومند. فلك اول ملائكه كلي آن اسماعيل است، فلك دوم سيخائيل و سيمون و زيتون و شمعون و عطيائيل،فلك سوم سيديائيلو زهريائيل، چهارم صاصائيل و كليائيل و شمائيل، پنجم كاكائيل و فشائيل، ششم سمحائيل و مشوائيل، هفتم قرثائيل و رقيائيل، هشتم ملائكه آن زيادند مانند نهفائيل و صرصرائيل و… " و به همين سياق و قافيه67 اسم ديگر به اين اسامي مي افزايد.
او در كتاب مجموعه الرسائيل در رساله هيأت مي نويسد: "علت برودت و رطوبت زمين ماه است(!) و جزر و مد درياها به سبب او است و شنيده ايم كه در مغرب زمين شيشه اي ساخته اند كه چون آن را مقابل ماه بگيرند پر از آب مي شود"(!). وي در كتاب شرح القصيده مي نويسد: "هشيار باش و حواست را به من متوجه نما كه اين مطالب را كسي جز صاحبان خرد و انديشه درك نمي كنند و بسياري از رموز عجيبه و غريبه را من پنهان مي كنم زيرا كه براي شنيدن آن كسي را نمي يابم و در دلم مطالب زيادي است كه هرگاه سينه ام از آن تنگي مي كند زمين را با دستهايم حفر مي نمايم و اسرار دلم را به زمين مي گويم".
سيد كاظم براي شيخ احمد مقامات علمي و روحاني بسيار قائل مي شد و خود را شاگرد يگانه و وارث و بهره مند از دانش ها و دين جويي هاي او عنوان مي نمود(!).
پيرامون اصول عقايد شيخيه:
غير از اختلاف در مورد نواب امام زمان برخي اصول عقايد شيخيه با عقايد متشرعه متفاوت است. مثلا در مـورد معــاد، عقيده شيعيان و ديگر پيروان مذاهب اسلام معاد جسماني است. ولي شيخ احمد معاد را روحاني مي دانست البته پس از آن كه معاد را روحاني از نوع جسم هور قليايي دانست. وي اصل معاد را از رديف اصول دين و مذهب كنار گذاشت و حذف كرد. شيخ احمد مي گفت كسي كه به آيات قرآن معتقد است، الزاماً به معاد هم معتقد خواهد بود.
شيخيان اصل عدالت را نيز از اصول دين حذف كرده و گفتند لزومي نداردكه صفت عدالت خدا را از ميان صفت هاي ديگر او جدا كنيم و اصل دين قرار دهيم. ولي شيعيان عدالت را جزء اصول دين قبول دارند. البته از نظر شيعيان عدالت يكي از صفات خداست ولي چون عده اي از مسلمانان بنام اشاعره اعتقاد به عدالت خداوند نداشتند، براي اعلام موضع شيعه در مقابل اشاعره اين صفت جزء اصول مذهب شيعه قرار گرفت.
شيعيان اصولي تنها وجود امام زمان را به عنوان حجت حق بر روي زمين مي دانند و رهبران ديني خود را نايب امام زمان مي خوانند و شرط اين فقاهت و عدالت و رهبري امت مي شمارند. در شيخيه امام، عنوان مقتدا و پيشواست و بر شيعه كامل و ركن رابع هم اطلاق مي شود. از نظر آنان ركن رابع يا امام زمان يا شيعه كامل بايد از نجبا باشد كه دين را حفظ كند و هر بدعت گذاري را دفع نمايد. از نظر شيخيه زندگي امام زمان در جسم هور قليايي است و زندگي روحاني دارد و آزادي او مانند زندگاني ما نيست و بلكه به اراده خدا بوده و داراي زندگي برزخي است. به اين ترتيب در هنگام ظهور ممكن است در قالب خود نباشد.
همچنين شيخيه معتقد به معراج روحاني (و نه جسماني) پيامبر هستند چون معتقدند آسمانها و افلاك پاره شدني نيست و محال است تا انسان با جسم عنصري خود آسمانها را پاره كرده بالا برود.
روش شيخيه در استنباط احكام، روش شبيه روش اخباريون است و معتقدند كه عقل حجيت ندارد و بايد از ظاهر روايات پيروي نمود وتفسير قرآن را نيز جايز نمي دانند.
(با سپاس فراوان از نويسنده يا نويسندگان محترم مطلب فوق و پوزش به دليل تصحيح برخي جملات)
هنوز در ميان مردم اين تصور وجود دارد كه بهائيت فرقه اي از فرق اسلام شيعي است. گاهي نيز خود بهائيان براي ايجاد رابطه با مسلمانان و جذب آنها، تنها تفاوت معني دار اسلام شيعي و بهائيت ضاله را اعتقاد در مهدويت ميرزا حسينعلي نوري (بهاء الله) مي خوانند. اما واقعيت جز اين است. بهائيت، ديني جعلي است كه كمپانيهاي دين سازي روس و انگليس پديد آوردند و بهاء الله (لعنت الله عليه) احكام احمقانه آن را در صد كتاب بزرگ و كوچك (كه همگي مزخرفاتي بيش نيستند) مشق كرد. احكامي به ظاهر فريبنده و زيبا و در باطن پوچ و بي معني. بهائي گري، اسلام و همگي اديان ديگر را ظاهرا محترم مي شمارد اما همگي را منسوخ شده مي داند.
آئين ضاله بهائيت با پيدايش ايدئولوژي شيخيه و در پي آن ظهور ديوانه اي بنام سيد علي محمد باب (لعنت الله عليه) كه ادعاي خدايي آخرين ادعاي او بود، شكل گرفت. امروزه تبليغات مسموم و دروغين وابستگان اين دين جعلي، بهائيت را به ظاهر صلاح و موجه بنظر مي رساند. از آن جمله مدعي اند كه بهائيت، پس از مسيحيت دومين آئين گسترده در دنياست. چه آئيني و چه بد ادعايي. در جايي كه كاش مي گفتند كه در بسياري از نقاط همين دنيا كه گسترش آئين جهاني بهائي(!) را در جاي جاي خود شاهد بوده است، تعداد پيروان خداي جديد الظهور، خالق همه خدايان، مالك هرچه هست و نيست، حضرت بهاء الله (عليه بهاء الجهنم الابهي) از تعداد انگشتان دست و پا فرا نمي رود.
ترفند جالبي است كه سران حماقت پيشه بهائيت، از جيب سروران آمريكايي و اسرائيليشان خرج مي كنند و چند نفر بهائي به همه جاي دنيا گسيل مي كنند تا مگر ميرزا حسينعلي از جهنم قدري بهاء برايشان بفرستد و نظري از سر لطف به آنان كند. حضرت حق احد همه گمراهان را هدايت فرمايد ... آمين.
آغازين دقايق بامداد بيست و يكم رمضان المبارك 1427
شرمم مي شود كه نام صاحب اين روز را – هم او كه حضرت عشق كامل جل وعلا، كائنات را به افتخار وجودش آفريد - زير اسم جهنمي ميرزا حسينعلي نوري بياورم. مولود كعبه (عليه آلاف التحيه و الثناء) بي شك پس از ذات مقدس حضرت ختمي مرتبت (ص)، بي نظير ترين بشري است كه چندي، از فردوس برين به دير خراب آباد دنيا آمد، جهاني را تا ابد متحير كرد و با نفس مطمئنه به جايگاه شايسته اش بازگشت. وه كه چه قدر و منزلتي است فاتح خيبر را كه بزرگترين افتخارش، بندگي مطلق ساحت قدسي خالق حكيم بوده است ... كسي كه هيچگاه يقينش را به مكنت اين جهاني و زخرف دنيوي نفروخت. سلام بر او، روزي كه متولد شد، روزي كه مقام شهادت يافت و روزي كه زنده برانگيخته شود ...
شايد لياقت نداشتم كه برعزايش بگريم و قلب غفلت زده ام را به نور مصحف شريفي كه بر سر بگيرند، روشنائي ببخشم. اما اين سطور را مينگارم تا شايد گم كرده راهي به قصد تحري حقيقت، بخواند و قدري به صراط مستقيم نزديك شود كه همين مرا بس است.
قربان همه خوبان